قالب وبلاگ

تنـهـــایـی
 

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است.

عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم

است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر

کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟

اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي

اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر

مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به

روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن

                      

[ چهار شنبه 23 فروردين 1391برچسب:, ] [ 13:1 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

دید مجنون دختری مست و ملنگ  در خیابان با جوانانی مشنگ

با دلی پردرد گفتا این چنین  حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی  با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی  با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک  می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی  با رپی ها رفت و آمد می کنی


بینی خود را نمودی چون مویز  جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟  زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده  دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟  صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟  آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود  کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی  مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود  مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی  طعنه ها کی می زدی از کاستی؟

زهرماری هم که گویا خورده ای  آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان  سورۀ یاسین درِ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاکرت؟  مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر  یا برو دیوانه ای دیگر بگیر

ریش و پشم تو رسیده روی ناف  هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است  بچه پولدار است گرچه که ول است

او سمندی زیر پا دارد ولی  تو به زحمت صاحب اسب شـَلی

خانه ات دشت و بیابان خداست  خانۀ او لااقل آن بالاهاست

با چنین اوضاع و احوالت یقین  خوشه ات یک می شود ، حالا ببین

او ولی با این همه پول و پله  خوشۀ سه می شود سویش یله

گرچه راحت هست از درک و شعور  پول می ریزد به پای من چه جور

عشق بی مایه فطیر است ای بشر  گرچه باشی همچو یک قرص قمر

عاشق بی پول می خواهم چکار  هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار

راست می گویند، تو دیوانه ای  با اصول عاشقی بیگانه ای

این همه اشعار می گویی که چه؟  دربیابان راه می پویی که چه؟

بازگرد امروز سوی کوه و دشت  دورۀ عشاق تاریخی گذشت

تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده  قید فرهاد جـُلمبر! را زده

یا همین عذار شده شکل گوگوش  کرده از سرتا نوک پایش روتوش

با جوانان رپی دم خور شده  نان وامق کاملاً آجر شده

ویس هم داده به رامین این پیام  بین ما هرچه که بوده شد تمام

پس ببین مجنون شده دنیا عوض  راه تهرن را نکن هرروزه گز

اکس پارتی کرده ما را هوشیار  گرچه بعدش می شود آدم خمار

بیخیال من برو کشکت بساب  چون مرا هرگز نمی بینی به خواب

گفت با «جاوید» مجنون این چنین:  حال و روز لیلی ما را ببین

بشکند این « دست شور بی نمک»  کرده ما را دختر قرتی اَنک

حال که قرتی شده لیلای من  نیست دیگر عاشق و شیدای من

می روم من هم پی ( کیسی ) دگر  تا رود از کله ام عشقش به در

فکر کرده تحفه اش آورده است  یا که قیس عامری یک برده است

آی آقای نظامی شد تمام  قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام

خط بزن شعری که در کردی زما  چون شده لیلای شعرت بی وفا
 

[ یک شنبه 20 فروردين 1391برچسب:, ] [ 21:7 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

                    

[ جمعه 18 فروردين 1391برچسب:, ] [ 16:39 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

گـفتــــی کـه بـه احتــــرام دل بـاران بـاش بـاران شـدم و بـه روی گل بــاریدم

گـفتــــی کـه بـبوس روی نــیلوفـر را از عــشق تـو گـونـه های او را بـوسیدم

گـفتــــی کـه بـرای بـاغ دل پـیــچـــک بـاش بـر یـاسمـن نـگــاه تـو پـیـچـیـدم

گـفتــــی کـه بـرای لـحــظـــه ای دریـــا شـو دریـــا شـدم و تـو را به ســاحـل دیـدم

گـفتــــی کـه بـیـــا از وفـــایــت بـگــذر از لهـــجـهء بـی وفـــایــت رنـجـیـدم

گــفتـــم کـه بـهانه ات بـرایم کــافـیست مــعــنـای لــطـیـف عــشق را فـهــمیــدم



[ پنج شنبه 17 فروردين 1391برچسب:, ] [ 21:24 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

از شـور اگـر خـالـی از شـعـر اگـر سـرشـار

 

با ایـن هـمـه دلـتـنـگـی تـنـهـام گـذار ای یـار !

 

از مـن تـو چـه مـی خـواهـی ای یـار ریـا کـارم

 

مـشـتـاق منـی مـن از دیـدن تـو بـیـزار

 

از بـام بـلـنـدی هـا بـالاتـرم امـا کـاش

 

چـون خـانـهء آمـالـــم آوار شـوم آوار

 

مـن از هـمـهء شـب هـا آشـفـتـه تـرم ایـنـک

 

از لـحـظـه پـیـش - عـالـی سـت - بـیـمـار تـرم ایـنـک

 

رفـتـه اسـت " افــق " از او یـک جـمـلـه بـه جـا مـانـده

 

حـالا کـه سـر دارم دسـت از سـر مـن بـردار

 

[ پنج شنبه 17 فروردين 1391برچسب:, ] [ 21:2 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

دلـم دارد ایـنـجا کـپـک مـی زنـد

بـرای کـمـی عـشـق لـک مـی زنـد

جـدار دلـم آنـقـدر نـازک اسـت

کـه بـا یـک تـلنـگــر تـرک مـی زنـد

چـنـان گـوشـه گـیـرم کـه در بـیـن

جـمـع دلـم گـوشـه ای غـمـبـرک مـی زند

چـه کـردیـد بـا ایـن دل سـاکـتـم

کـه پـیـوسـتـه داد کـمـک مـی زنـد

دلـم را فـغـان از مـرگ خـویـش نـیـسـت

فـغــان از غـمـی مـشـتـرک مـی زنـد

غـمـی مـشـتـرک مـرگ انـسـانـیـت

کـه ایـنـگـونـه سـر بـه فـلـک مـی زنـد

بـه هـر کـس دل مـی سـپـارم دریـغ

بـه جـای صـداقـت کـلـک مـی زند

زبـانـش زند زخـمـها بر دلـم

نـگـاهـش بـه زخـمـم نـمک مـی زنـد

بــهـاری نـمـی آیـد ایـن بـاغ را

و ایـن حـرف را قـاصـدک مـی زند

[ پنج شنبه 17 فروردين 1391برچسب:, ] [ 20:48 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم
 

[ چهار شنبه 16 فروردين 1391برچسب:, ] [ 21:35 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , مجید


...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...
 

[ چهار شنبه 16 فروردين 1391برچسب:, ] [ 18:2 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

اگه خدا 24 ساعت گناه رو آزاد کنه اولین گناهی که انجام میدی چیه ؟   

           

[ سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, ] [ 20:21 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

       

[ سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, ] [ 16:55 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سر کشم اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

به اوج می برد مرا به دام می کشد

نگاه کن آسمان من پر از شهاب می شود

[ سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, ] [ 16:47 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار شیشهء این پنجره ها

کشیدم و تو نیامدی. نیامدی تا ببینی بی تو چه تنهاییم..

نیامدی تا شاید وجدانت راحت بماند... تا یادت نیاید روزگاری تمام

دنیایم بودی... اما تمام این ها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند

بی مهریت را..

من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم اما مطمئنم روزگار و بازی هایش

نه.. نگرانم , نگرانم برای روزهایی که می آیند از تو تاوان بگیرند.

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد.

روزگار دردت کشیدنت برایم عذاب آور خواهد بود

اما روزها خواهند گذشت و تو , آری تو ! آنچه که به من بخشیدی

از دست دیگری باز پس خواهی گرفت. تو مرا فراموش خواهی کرد.

می دانم.

من منتظر شکستنت نیستم نفرین هم نمی کنم. به حرمت عشقی

که هرگز معنایش را ندانستی ! به خاطر اشک هایی که به من ارزانی

داشتی.

به خاطر خودت اما می دانم این برای فرار از سرنوشت کافی نیست..

نمی دانم هنوز هم مثل قدیم می خندی ؟ اینجا همیشه سرد

است.. همیشه.. همیشه..

حالم خوب نیست... اما هرگز گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد.

باورم بود کنارمی همیشه , باورت داشتم.

بودنت مهم ترین دلیل بودنم بود. تحسینت کردم نه آن گونه که

لایقش باشی ! اما چشمانم فقط تو را می دید..

تویی که امروز به جانم ضربه زدی و تنها رفتی بی من..

بمان و تجربه کن یاری دیگر را.. گرمی دستی دیگر را....

به خاطر نیاور مرا اگر اینگونه راحتی..

 

[ سه شنبه 15 فروردين 1391برچسب:, ] [ 14:27 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

این روزای تعطیلی هم گذشت.. تعطیلات عید هم تموم شد باز روز از نو روزی از نو,,,

الیته برای من که هیچ وقت فرقی نداشته من همهء روزام یکنواختو یکیه عید و عزام یکیه

عید امسال هم برام هیچ فرقی نداشت امروز هم مثلا آخرین روز تعطیلات یعنی سیزده به

در بود جایی نرفتم مثل همیشه خونه بودم تنها و ماتم زده نشستم به در و دیوار اتاقم

نگاه کردم.. هی روزگار چقدر تو تلخی حالم ازت به هم میخوره..

             

از من بگریزید که می خورده ام امروز

               با من منشینید که دیوانه ام امشب

                          ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

                                   ای بی خبر از گریه ی مستانه ام امشب

                                              یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را

                                                           چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب

                                                                            بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی

                                                                                        گر جان نرود در پی جانانه ام امشب

 

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون.. تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه..

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم.. من به زمینو آسمون دست رفاقت نمی دم..

امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم تو مستی و بی خبری اسیر میخونه

بشم..

امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد

بزنم..

از ین همه در به دری تو قلب من قیامته.. چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته..

از این همه در به دری به لب رسیده جون من.. به داد من نمیرسه خدای آسمون من..


تنم از بغض از هق هق گریه میلرزه حالم خوب نیست خدایا کمک میخوام ازت بیشتر از

این چشم انتطارم نزار.. روز سیزده به در جه روز نحسی بود شبش هم سنگین و سخته..

امشب خسته تر از همیشم..

[ یک شنبه 13 فروردين 1391برچسب:, ] [ 23:39 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

آنــکـه مــسـت آمــد و دسـتـی بـه دل مـا زد و رفــت

 

در ایـن خـانـه نـدانــم بـه چـه سـودا زد و رفــت

 

خـواسـت تنــهایـی مـا را بـه رخ مـا بـکــشـد

 

طـعـنـه ای بر در ایـن خـانـهء تنــها زد و رفــت


[ یک شنبه 13 فروردين 1391برچسب:, ] [ 19:22 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

گاهی وقتا موقع نوشتن یه نقطه میتونه بیانگر هزاران جمله ء نا گفته باشه

حرفایی که توی دلت مونده اما نمی تونی به زبون بیان کنی.

وقتی بغض راه گلوت رو میگیره..

وقتی اشک تو چشمات حلقه می زنه و تو میخوای یه جوری پنهون شون کنی

تنها راه چاره منتظر موندنه تا شب از راه برسه تا وقتی که همه بخوابن

اون وقتی که تنها شدی..تنهای تنها.. خودت . وجدانت

می دونم میدونی چه حس لطیفی داره..

اون وقتی که آدم بعداز خدا درد دلش رو واسه خودش میگه.. واسه دل خودش

وقتی حس می کنی به غیر از خودت و خدا دیگه هیچ کس حرفات رو نمی شنوه

چه لذتی داره حس پرواز تو آسمونی که میدونی مال خودته و هر کسی

رو که دلت بخواد می تونی توی اون دعوت به پرواز کنی

[ یک شنبه 13 فروردين 1391برچسب:, ] [ 3:27 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

خبر به دور ترین نقطهء جهان برسد

نخواست او به من خستهء بی گمان برسد

شکنجه بیشتر این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد ؟

چه می کنی اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته.. به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطهء جهان برسد

گلایه نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که.. نه نفرین نمی کنم که مبادا

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

[ شنبه 12 فروردين 1391برچسب:, ] [ 16:51 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

زمـان بـه مـن آمـوخـت کـه دسـت دادن مـعـنی رفـاقـت نیـسـت بـوسـیـدن

 

قـول مانـدن نیـسـت و عـشـق ورزیـدن ضـمـانـت تنــها شـدن نیـسـت.

 

[ جمعه 11 فروردين 1391برچسب:, ] [ 23:46 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

                        

مانند گرد بادی پر از شن و خاک

و من آخرین برگ از یک درخت خشکیده

به سویم آمدی چنان مرا در هم پیچیدی

که فرصت دست و پا زدن را نیز از من گرفتی

به خود می گویم : این گرد باد مثل نسیمی خنک

بر تنهایی عمیقم چه خوش نشسته است !

اما تو همان گرد باد پر از شن و خاک.


[ جمعه 11 فروردين 1391برچسب:, ] [ 22:50 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

از موقعی که خودمو شناختم همیشه تنها بودم آدمای زیادی دورو برم بودن و

هستند اما همشون رهگذر.. همیشه تنها.... تنهای تنها..

چقدر سخته همیشه تنها گریه کنی حتی تنها بخندی , هیچ کسو نداشته باشی

باهاش حرف بزنی باهات همراه باشه..

هر کسی یه سر نوشتی داره اینم سرنوشت منه ( تنها بودن )

هیچ کس نیست دلداریم بده که غصه نخور همه چی درست میشه

همیشه خودم باید خودمو دلداری بدم خودم اشکامو پاک کنم..

   

    آنقدر تنهایم که اگر تنهایی هم تنهایم بگذارد دیگر تنهای تنها می شوم

 

خودم با خودم حرف می زنم به دلم میگم غصه نخور , بهونه نگیر , سخت نگیر اون

بالا خدا هست داره تورو می بینه یه روز کمکت می کنه یه روز بهت نگاه می کنه

دستتو می گیره. اما بازم هیچ اتفاقی نمیفته خدا از خودش هیچ اثری بهم نشون

نمیده. نمیدونم شاید هنوز وقتش نرسیده شاید هنوز باید در انتظار باشم

تو بهار جوونی خزون شدم...

به قول جهان خدا بیامرز که میخونه..

( ای دل دیگه بالو پر نداری / داری پیر مشیو خبر نداری ) واقعا که زیبا خونده...

 

شاید آن روز که "سهراب" نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد

گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت هر گلی هستی چه شقایق چه گل پیچکو یاس

زندگی اجبار است..

 

تنها چیزی که می تونم بگم اینه که چه بخوام چه نخوام باید بسوزم و بسازم..

     

      زندگی کردن من مردن تدریجی بود / آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

 

به امید روزی که خدا دلش به رحم بیاد و برام کاری کنه..

 

[ پنج شنبه 10 فروردين 1391برچسب:, ] [ 21:18 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

بـه بـاغـچـه نـگـاه مـیـکـنـم بـه طـراوتـی کـه از آسـمـان لـبـریـز بـاغـچـه شـده اسـت.

 

انـگـار نـه انـگـار کـه هـمـیـن چـنـد وقـت پـیـش بـوی مـرگ بـاغـچـهء کوچـک

 

خـانـه مـان پـر کـرده بـود. نـه گـلـی.. نـه سـبـزی بـرگـی..

 

رویـش را بـا تـمـام وجـودم احـسـاس مـی کـنـم. تـولـد دوبـارهء بـاغـچـه

 

مـرا بـه فـکـر وا مـی دارد.. بـایـد بـرخـیـزم.. بـایـد بـرخـیـزم..

 

" بـــوی بــهـار "

 

چـقـدر پـرنـده مـی بـارد

 

روی شـانـهء درخـت

 

و مـن

 

بیــدار مـی شـوم

 

بـا پـچ پـچ کـفـشـدوزک هـا

 

لا بـه لای بـاغ

 

پـرسـه مـی زنـم

 

پیـراهـنـم بـوی بـهـار مـی گــیـرد

 

 

[ پنج شنبه 9 فروردين 1391برچسب:, ] [ 23:54 ] [ نیلـوفــــــر ] [ ]

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند در سختیها باید زیباترینها را بیافرینند.. روزگارتان نیلوفری
نويسندگان
لینک دوستان

امکانات وب

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 17
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 21
بازدید ماه : 324
بازدید کل : 87737
تعداد مطالب : 43
تعداد نظرات : 425
تعداد آنلاین : 1

<-PollName->

<-PollItems->